سلام!
دیگه داشتم بزرگ می شدم! یه وقت دیدم ای دل غافل 6 ماهم شده و هنوز حرف زدن به شیوه این آدم گنده ها رو یاد نگرفتم! نمی دونم والا چرا این آدم گنده ها اینقدر تنبل هستند... می میرند بیان زبون مارو یاد بگیرن جای اینکه ما زبون مسخرشون رو یاد بگیریم! یه زبون مسخره ای که اصلا گریه و خنده توش معنی نداره! میگن افت داره آدم گریه کنه! من موندم پس اینا وقتی دردشون می گیره چی کار می کنند! خودمونیم ها این آدم گنده ها هم خیلی مسخره هستند,!!میگفتم در سن 6 ماهگی با نسترن(دختر همسایه مون که فقط 6 روز از من بزرگتره و با این وجود بد مدل ادعاش میشه که چون سنش بیشتره عقلش هم بیشتره) تصمیم گرفتیم که یه خورده حرف زدن یاد بگیریم! قرار شد اون اول مامان رو بگه و من هم بگم بابا!! یه دو هفته ای با هم تمرین کردیم تا آخرش دیگه گفتیم هنرمون را رو کنیم! آقا نمیدونی چه ذوقی می کردند این بابا مامانمون!! منو که اینقدر ماچ کردند آبلمو شدم, حیوونی نسترن وضعش از من هم بد تر بودش, آخه نمی دونین چقدر لطافت داشت این بچه,الان هم که 21 سالش شده هنوز همون جوری ماه مونده ؛) خلاصه جایزه بهمون سرلاک موزی دادند که کلی خوشمزه بودش ولی نمی دونم چی شد که خواستم یه خورده جیش کنم تو سرلاکم تا ببینم خوشمزه تر میشه یا نه... تا جیش کردم این مامان بی سلیقم زد تو سرخودش و سرلاک رو ورداشت انداخت تو سطل آشغال:( هر چی گریه کردم که بابا لااقل بزاریم یه قاشق مزه کنم به خرجشون نرفت که نرفت:( از اون بد تر این بود که از اون روز دیگه منو 24 ساعته پوشک می کردند و منم تپل مپل, همش عرق سوز میشدم و هروقت این نسترن منو لخت میدید مسخرم می کرد که هه هه هه ... گوگولیشو ببین عین لبو قرمز شده :(( خیلی بهم بر میخورد! فکر کنم یکی از دلیل هایی که آدم بزرگها جلو هم لخت نمیشن این باشه که وقتی عرق سوز میشن کسی مسخرشون نکنه!!
خلاصه این فرایند زبون یاد گرفتب ما فکر کنم یک سالی علافمون کردش! یه کاربا مزه هم یاد گرفته بودم... اسم اونایی که ازشون خوشم نمیومد رو پرت و پلا می گفتم و اونا هم خیال می کردن بلد نیستم دیگه!! مثلا یه فامیل داریم اسمش علی آقا بود و منم بد مدل ازش بدم میومد!! هر وقت می اومد خونمون اَیی آقا صداش می کردم و بعدش غش غش می خندیدم, این اَیی آقا هم سرخ و سفید می شد و به زور اونم می خندید!!!
همزمان با حرف زدن راه رفتن رو هم یاد میگرفتم که بتونم واسه خودم مستقل هر جا حال میکنم برم, تصمیم داشتم وقتی خوب راه رفتن رو یاد گرفتم نسترن رو ببرم کافی شاپ یه صفایی با هم بکنیم,ولی بعدا که فهمیدم واسه اینکه این آرزو عملی کنم باید حداقل یه 17-18 سالی صبر کنم کلی انگیزه یرای راه رفتن رو از دست دادم!( بماند الان هم که 21 سال از اون موقع گذشته موفق به عملی کردن آرزوم نشدم ).
فکر کنم دیگه خیلی از بچگی هام نوشتم! شاید بعداً بازم اومدم از اون دوران خدا نوشتم شاید هم نه! به حر حال فعلاً که اینجا خودم می نویسم و خودم هم می خونم! پس رییس و مرئوس یکی است و من هر کاری که حال بکنم انجام میدم!
همین
یا حق