سلام!
چند وقت پیش ها داشتم می رفتم دانشگاه که به علت ذیق وقت مجبور به ولخرجی شدم و با تاکسی رفتم! تاکسی که گیرم اومد چون عقب پر بودش مجبور شدم برم جلو پلو یه پیرمرده بشینم! می خواستم که بشینم پیرمرده یه خورده جابجا شد تا من سوار شم و بعدش هم دستشو انداخت دور شونه های بنده!! منم اول به رو خودم نیاوردم و گفتم خوب جا تنگه و اینجوری نشسته که دو تایی جا شیم! بعدش دیدم یواش یواش آقا پیری داره شروع به ناز و نوازش دست و بال ما میکنه! منم یه خورده شاکی شدم برگشتم نیگاش کردم که یه چیزی بهش بگم دیدم طفلی این پیرمرده که جون نداره, یه داد بزنم حیوونی می میره! دلم براش سوخت و کلی به خودم فحش دادم که چرا می خوام خوشی پیر مرد رو مختل کنم! اگه من بهش یه چیزی می گفتم و اون فرداش می مرد چی! اون دنیا می خواستم چی جواب پس بدم که زدم دل یه پیرمرد رو شیکوندم. تو همین فکرا بودم که پیرمرده گفت جوون چه ادکلن خوش بویی زدی!! ( حالا من 1 هفته بود حموم نرفته بودم و بو گند میدادم ها) منم یه لبخند ملیح زدم بهش و گفتم حاج آقآ خوش بویی از خودتونه! آی نمی دونین چه حالی کرد و چه نوازش هایی که بعد از اون دست و بال ما به خود ندید! منم یک احساس روحانی بهم دست داده بود که نگو! همش فرشته ها رو میدیدم که برای این کار خوبم دارند برام دست میزنند! ,کلاغ های ولیعصر هم سنگ تموم گذاشتند وهمچین قار قار عاشقانه ای میکردند که انگارچه خبره! خلاصه تا میدون ولی عصر همین جوری داد و ستد عرفانی بود که صورت می گرفت! لحظه جدایی خیلی سخت بود! آخه پیرمرده هم با من پیاده شد و پرسید کجا میرم که با هم باشیم, منم دیدم محیط دانشگاه ظرفیت پذیرش این حرکت انسان دوستانه رو نداره و اگه آقا رو ببرم دانشگاه ممکنه فکرای بد در موردم بکنند, و دور از جون بگن این پسره یه جورایی است مجبور شدم بیخیال خیر و ثواب اخروی شم و از وسط ماشینها عین چی بدوم و فرار کنم!
ولی انصافاً پیر مرده خیلی خطری بود! اگه جای من یه دختر جلو میشست معلوم نبود چه گندی بالا می آورد.
راستی شب که رفتم خونه و خودمو تو آیینه دیدم یک حلقه نورانی دور سرم بود و دو تا بال خوشگل هم در آورده بودم!
همین!
بای بای!