Sunday, May 26, 2002

سلام!

مي دونم يک قرن است چيزي ننوشته ام!شما به صفاي باطن خود ببخشيد.چيزي که مي خوام بنويسم در مورد اين نوشته احسان است .

من و احسان با هم دبيرستان رفتيم,سر يک کلاس و روي يک نيمکت مي شستيم, با هم درس مي خونديم با هم ناهار مي خورديم و با هم سر امتحان ها تقلب مي کرديم, حتي با هم تو گروه تصحيح دبيرستان بوديم و پاسخنامه بچه ها رو درست مي کرديم. واسه کنکور خونديم و با هم يه دانشگاه قبول شديم, تو دانشگاه با هم واحد گرفتيم, با هم درس مي افتاديم و با هم دم در اتاق استاد ها مي شستيم تا نيم نمره بگيريم و مشروط نشيم! منم عين احسان ناراحتم اما نه از دانشگاه و استاد و مديريت اونجا! از دست خودم عصبانيم, از دست خودم که وقتي ديدم استادي دل به درس نمي ده منم عين اون بيخيال شدم به جاي اينکه با تلاش سعي کنم استاد رو هم راضي کنم, از دست خودم که وقتي با يه دختري حرف زدم و چپ چپ نيگام کردند, جا زدم و عين بقيه فقط از دور نيگاشون مي کردم. از دست خودم عصبانيم که وقتي از يه درس خوشم نميومد اونقدر مرد نبودم که برم به استاد اينو بگم که شايد متناسب با علايق من هم مبحثي تو اون درس پيدا بشه, از ايني که تنبلي خودم و دودر کردن کلاس ها رو با ايني که خوب استاده که حاضر غايب نمي کنه و جزوه هم بچه ها مي نويسند توجيه کردم!

 خلاصه مطلب, من عين احسان کسي رو مقصر  نمي دونم جز خودم! مني که همه اين چيزا رو مي دونستم و باز هم بي خيال شدم و گفتم خوب منم يکي عين بقيه!چرا بقيه در راه اصلاح قدم بر نمي دارند و اصلاً به من چه! من که مي تونم پولم رو در بيارم و ديگه حالا به درک که دانشگاه اين جوري است! کي حال داره به اين چيزا فکر کنه! مهم بابا پوله که يه مدت باهاش زندگي کني و بعدش هم بميري! به قول هيس عزيزاز تاريکي فرار کرديم به جاي اينکه سعي کنيم يک شمع روشن کنيم!

همين!

يا حق