سلام!!
نوشته زير از دفتر خاطراتم انتخاب شده به تاريخ 15 خرداد 1391,يه چيزي تو مايه هاي ده سال ديگه!!
امروز عروسي احسان است!!!بالاخره آرزو به دل نمودم و زنش داديم رفت, ولي خنده داره قيافش! با اون کله کچلش!! نمي دونين چقدر زور زديم تا يکي حاضر شد زنش بشه! اون موقع ها که جفتمون مو دار بوديم هي بهش گفتم احسان بيا زن بگير, داماد کچل خيلي ضايع است ها, به خرجش نرفت که نرفت. همش منو مسخره مي کرد که بابا خودت دلت گيره و مي خواي زن بگيري چرا پاي منو وسط مي کشي! بزار حالا اين برجي که داريم مي سازيم تموم شه بعدش فکري مي کنيم! تازه من عمراً کچل نمي شم و همه فک و فاميل تو کچل مي شند! اما انصافاً اين برج سازيش براي من که بد نبود! مي دونين به من و ياسمن کادو عروسي يه پرايد دادش! حلال و حرومش هم با خودش! کادوش به من که خيلي حال داد! فکر کنم الان هم داره واسه خودش چرتکه ميندازه که کادو من چي چي است! عمراً اندازه يه ژيان هم پول ندارم خرجش کنم!
بگذريم صبح کله سحر به علت اينکه من از هر فاميل درجه يکي درجه يک تر هستم دست ياسمن رو گرفتم و رفتيم دنبال عروس داماد! قرار بود ياسمن عروس رو ببره حموم و من هم دامادو, سر راه هم دو کيلو دواي نضافت خريدم تا بچه رو تو وان واجبي بخوابونم و همه جاش با کلش هماهنگ شه! يه وقت شب اولي عروس غش نکنه. زنگ زده بودم چند تا ديگه از بچه ها هم بيان! من بودم و آرش و مرتضي و هادي و دو سه تا ديگه! بچه رو که برديم حموم و لختش کرديم صد افسوس خورديم که اين لعبت آسماني رو چرا تاحالا کشف نکرده بوديم! همش گول سر کچلش رو مي خورديم! کوفت زنش شه! مرتضي تي هم با خودش آورده بود واسه برق انداختن وسط کله شاه داماد, به زور دست و پاش رو گرفتيم و يه تي حسابي وسط کلش کشيديم :)
از حموم که درش آورديم زنگ زدم ياسمن ببينم اون کارش در چه مرحله اي است! هنوز عروس خانوم داشتند خودشونو ليف مي کشيدند! آخه يکي نيست بياد بگه واسه داماد کچل آدم اينقدر به خودش مي رسه! بعدش هم لابد ده ساعت مي خواد آرايشگاه علافمون کنه!
داماد رو که خشک کرديم ديدم فرصت داريم تا عروس بره آرايشگاه يک خورده از تجربيات چهار سال زندگي زناشوييم واسش حرف زدم, ولي در جواب فقط فحشي بود که به بنده داده مي شد که آخه منو چه به اين غلطا! حالا وقتي رفت تو پاچش مي خنديم.
ياسمن زنگ زد که عروس خانوم تو آرايشگاه حاضر و منتظر است! منم که نقش ساقدوش و راننده رو ايفا مي کردم زودي سويچ بي ام و آقا داماد رو برداشتم و دست شازده رو گرفتم و پيش به سوي آرايشگاه حرکت کرديم! انصافاً حيف ماشين که زير دست اين کچل باشه! هي تو راه مي خواستم به ياد عقده هاي دوران جواني خوشگل ترين دخترا رو که هيچ وقت سوار ماشين مدل پايين نمي شن سوار کنم! چشمم مي افتاد به اين حلقه دستم که عين افسار جلوم رو مي گرفت! بعد از قرني رانندگي در ترافيک جهنمي تهران رسيديم دم آرايشگاه بتي خانوم.
از پله ها که رفتيم بالا ديديم ياسمن و عروس و آرايشگر واستادن منتظر ما! احسان جلو تر رفت که دست عروس رو بگيره, ديدم ارايشگره احسان رو چپ چپ نيگا مي کنه, آخرش برگشت و با يه لحني گفت ببخشيد آقا داماد شما هستين! منم به شوخي برگشتم گفتم نه خانوم داماد من هستم, ايشون ساقدوش ما هستند, اونم نامردي نکرد و برگشت رو به احسان گفت ببخشيد جسارت نمي کنم ولي اولش که خيال کردم شما دامادين کلي غضه اين عروس خوشگل رو خوردم که چرا شوهرش کچله!!! هر مدل بود جمع و جورش کردم واومديم دم ماشين! سوار شديم و بوق زنان به سمت هتل شرايتون ( به ياد 12000 تومان دوران جواني اين هتل انتخاب شده بود ) رفتيم!
ديگه خيلي زياد شد! ماجراهاي هتل و شب عروسي بماند طلبتون!
باي باي!!!!