سلام!
آخيــــــــــــــــش, بالاخره اين آدم اضافه ها رفتند , همش تقصير اين احسان است که اومد رفيق من شد! حالا اگه يک بشر ديگه اي رفيق من بود و من عروسي اونو تعريف مي کردم اصلاً اينقدر بلبشو به پا مي شد! نصفه دختر هاي وبلاگ خون با ديدن نوشته من آب تو گلوشون خشک شده بوده! ولي بعدش که فهميدن الکي است کلي اموات بنده رو خجالت دادند که چرا با همچين موضوع مهم و ناموسي و حياتي شوخي کردم! مگه اونا مردن که احسان بره زن بگيره!! اصلاً اين امير بي سروپا کي کي هستش که اومده رفيق احسان شده! نه بلده حرف بزنه نه مي تونه قالب وبلاگ درست کنه! نه وقتي آدم باهاش چت مي کنه احساس خوبي داره و نه مي دونه نوستالوژي چي چي است! من که جاي احسان بودم اين رفيقام رو عوض مي کردم , افت داره بابا!
به هر حال اميد است که وقتي قسمت دوم ماجراهاي عروسي رو مي نويسم ديگه کسي غش و تب و ضعف نکنه! اين بچه فعلاً تا اطلاع ثانوي مجرد است!!!!!
همين
باي باي!!!!!