Saturday, August 10, 2002

نميدونم به نظر شما زيباترين چيزاي دنيا كدومن ولي به نظر من يه چيز تو همشون مشتركه "سادگي".
چيزي كه خيلي كم (دست كم به نظر من) بين خيلي از ما ها رايجه. هميشه دوست داشتيم و مي پسنديم كه سخت حرف بزنيم, پيچيده مسئله حل كنيم , تو لفافه منظورمون رو بگيم , تيكه بندازيم...حتي دوست داريم سخت بنويسيم,منظورم خود "خط " است,نستعليق كمه بايد شكسته باشه , بايد خوب بپيچه تا وقتي داري ميخوني بجاي اينكه فكر كني يارو چي تو كله اش بوده زور بزني حرفي رو كه خيلي ساده مي شد گفت يا نوشت بفهمي يا بخوني تا فرصت پيدا نكني به اصل موضوع فكر كني. شايد فكر ميكنيم اينطوري چون طرف بيشتر فكركرده بفهمه لابد كار ما هم ارزشمندتر بوده.شايد, شايد هم مي ترسيم...
مي ترسيم.از سادگي مي ترسيم . چرا؟ به خاطر اينكه ياد گرفتيم يا ديديم كه ارزش به پيچيدگيست؟يا ديديم مردم از آدمهاي پيچيده بيشتر حرف مي زنن و افسانه ميسازند؟يا سادگي رو با بلاهت هم رديف ميكنيم؟يا....يا شايد اصلا نميدونيم چي مي خوايم بگيم,نفهميديم ولي "عبارات مناسب" خوش صدايي شنيديم كه حيفمون مياد نگيم ما هم اينهارو شنيديم؟ يا شايد حكومتمون ,تاريخمون داره به ما ميگه كه سخت بگو تا كمتر بفهمن ,بيشتر قبولت كنن,بيشتر كلاه بگذاري,بيشتر بدزدي يا كمتر ضرر كني؟
همه چي ممكنه. تو جايي كه هر مسئله پيچيده با يه جواب احمقانه (با ساده فرق داره) حل ميشه و هر سوال ساده با چند نظريه و فرضيه پيچيده و بي ربط تو نطفه خفه ميشه بايد هم سختي رو پسنديد.بايد هم فراموش كنيم ساده ترين و نزديكترين راه ,خط راسته.
اگر شد بيشتر به اين خواهيم پرداخت(با اجازه خر مگس)
ليــــــــــــــوان