سلام!
ديشب با احسان داشتيم ساندويچ مي خورديم يه پسره بود گل مي فروخت,با هم حرف زديم ومن براش غذا و نوشابه گرفتم ,بچه بود,11 سالش بود و کلاس پنجم ,اهل مشکين شهر,اما خيلي مرد بود, حداقل از من بيشتر بود.
من صداش کرده بودم که يه خورده از دستش بخنديم و خوش باشيم و اون خوشحال بود که دوست پيدا کرده.
من همش فکر مي کردم زودي بيام خونه و اينا رو تو وبلاگم بنويسم که ملت بگن چقدر خوبم و اون حيووني مي گفت امير چقدر خوبي.
من خيلي بيشتر از پولي که واسه غذا اون دادم تو جيبم داشتم و اون 5 تا گل دستش داشت که موقع خدافظي گفتش رفيق بيا يکيش ماله تو.
شب که اومدم خونه و واسه بابام تعريف کردم کلي به پسرش مفتخر شد و نمي دونم باباي اون بهش گير نداد که چرا يکي از گلها کمه!
همين!
باي باي!!!