Monday, September 30, 2002

سلام!

رفته بودم دانشگاه, آقا بچه معروف بودن چه چيز بدي است ها, هر چي از دم در احسان رو مي شناختند منو نمي شناختن, هي ملت از پير جوون, دختر و پسر ميو مدن جلو مي گفتم آقا احسان حال شما چطوره,هي  منو آدم حساب نمي کردن! مرامي, از روي انسان دوستي و شفقت , براي اينکه توشه اي واسه آخرتتون جمع کرده باشين, اين دفعه اومدين با احسان سلام عليک کنين الکي بگين اِ اِ اِ... خرمگس خان خودتونين, کلي خوشحال شديم از زيارتتون... صواب داره  به خدا, هم دل يه جوون رو شاد کردين هم مقداري از احساسات خود کم معروف بيني منو تخليه کردين....

از دانشگاه بگم براتون که چي شده, نصفه دختراي 81 که دماغ هاشون رو به بيني تبديل کردن, فکر کنم کادوي قبولي دانشگاهشون بوده, بقيه جمعيت نسوان عزيز هم پيشرفت قابل ملاحظه اي داشتند, البته ميزان پيشرفت ارتباط مستقيمي با رشته تحصيلي داشتش که امسال هم مثل هر سال ماه رويان دانشکده شيمي غوغا به پا کرده بودند . يه چيز باحال ديگه هم ديروز هنگام ورود به دانشگاه چون من تيشرت آستين کوتاه تنم بود, و طبق بخشنامه جديد دست و بال بلوري بنده ممکن است موجب فساد شود, مورد گير واقع شدم و گفتند که قيافت با موازين نمي خونه!!!

همين!

باي باي!!!