Thursday, October 03, 2002

سلام!

نمي دونم 4 ماه يا 5 ماه پيش بود, شروع کردم وبلاگ نوشتن, اولاش عين همه تازه وارد ها گفتم که فقط واسه خودم و دل خودم مي نويسم, دوست نداشتم کسي که منو مي شناسه بخونش, تنها بشري که منو ميشناخت و وبلاگم رو مي خوند احسان بود که اونم از ناچاري بود!!! HTML MECH TML  حاليم نيست و محتاجش بودم. مي خواستم ناشناخته بمونم و بقول برو بچ وبلاگي لخت و عريون واستم پشت پنجره هاي وبلاگ شهر تا همه منو ببينند! از همون اولش هم مي دونستم اين کاره نيستم, مني که تاحالا جز جلو عزيزترينام هيچ جاي ديگه لخت!!!!! نبودم حالا مي خواستم وسط شهر لخت شم!!! شايد اگه هيچ کي نمي دونست اين خرمگس کيه اين جوري مي شد, ولي الان... نصف دوستام اين جا رو ميخونند, بچه هاي دانشگاه, و مادر و پدر تعدادي از دوستام!!! و کلي آدماي ديگه که لطف مي کنند و ميان اينجا رو مي خونند... فکر کنم لخت که نشدم هيچ, يه پالتو هم پوشيدم!

چون مي دونين سخته! نمي تونم ديگه بنويسم جاتون خالي ديشب مست و پاتيل بوديم! آخه بچه هاي دانشگاه اينجا رو مي خونند و يه هو ديدي ارتداد چسبودن به پيشونيم,شوتم کردن از دانشگاه بيرون. نمي تونم يه چيزي که از نظر پدر مادر ها بده! تعريف کنم! چون نگران مي شن که بچه شون چه دوست نابابي داره!...و کلي چيزاي ديگه که شايد همش ناشي از خود ناباوري! من باشه!, ولي با تمامي اين احوال هنوز دارم اين وبلاگ رو با خزعبلاتم پر مي کنم!

اما يه چيزي هست ,هنوز توي خونمون هيچ کي نمي دونه من وبلاگ مي نويسم, نه ايني که مشکلي با پدر مادرم داشته باشم که بهترينشونو دارم, فقط به خودم بر مي گرده که سختمه اونا بدونند يه همچين وبلاگي وجود داره, واسه همين هم هميشه يا نصفه شب يا صبح زود وبلاگ مي نويسم که همه خواب باشند... روزي که بفهمند پسر دسته گلشون وبلاگ مي نويسه جداي از عکس العمل خوب يا بدشون از اينجا مي رم! چون فکر نکنم اون موقع موضوع با پالتوو کلاه و شال گردن حل شه!

همين!

باي باي!!!

پ.ن: ببخشيد يه خورده زياد چرت بود ! هميني که هست!