سلام!
چند روز پيش ها در مورد ايني که در قرار وبلاگي چي ميگذره نوشته بودم! کلي بعدش بهم گفتن اشتباه مي کنم! هيچم اينطور نيست و اينا! اينم مثلاً دنباله اون مطلب است!
اوائل که وبلاگ شهر رو گير آورده بودم کلي ذوق مي کردم, خيال مي کردم بالاخره يه جايي گير اومده که فرق داره با بقيه جاها! خيال مي کردم اينجا مدينه فاضله است که ديگه هيچ بدي توش پيدا نمي شه! شايدم خود شهر, مدينه فاضله بود و يا قابليت تبديل شدن به اون رو داشت اما يه نکته اي رو در نظر نگرفته بودم! ما آدمهاي اين شهر همون آدماي دنياي ريا کاران بوديم! چه جوري مي شد که يهو بيايم رنگ عوض کنيم و بشيم آدمايي که اصلاً نمي دونند دروغ و حسادت و غيبت کردن چي چي هستش!
نوشته بودم بعد از قرار وبلاگي ديگه وبلاگ هاي قبلي رو نمي خونم! پژمان گفته بود:" خرمگس! حالا قيافت شکل پيچ سر پهن است ديگه بعد از ديدنت نبايد بيام وبلاگتو بخونم!" شايد من منظورم رو بد نوشته بودم, اگه من قيافم شکل پيچ سر پهن است و پژمان عزيز هنوز مياي اينجا رو مي خوني شايد به خاطر اين است که نوشته هام تورو ياد يه پيچ سر پهن ميندازه نه چيز ديگه اي! اما من خيلي هارو ديدم که نوشته هاشون با خودشون فرق داشت, يکي ديگه بودن اصلاً , نمي دونم چرا, اما اوني که با خوندن وبلاگشون تو ذهنم اومده بود,نبودند. نمي دونم کدوم شخصيتشون مجازي بود, اما فکر کنم مَجاز سازي تو اينترنت راحت تر است! چون کل دنيا اينجا هم مجازي است و براي عوض شدن احتياج به تلاش زيادي نيست! جذابيت اين دنياي مجازي اين است که آدم روبدون هيچ زحمتي به روياهاش مي رسونه! مثلاً من هيچ وقت نتوستم عاشقانه نويس هاي وبلاگ شهر رو باور کنم, و گمان مي کنم عشق رو فقط دست مايه اي براي زيبا نوشتن قرار مي دن! تنها کسي که باورش کردم هيس عزيز بود, فقط يک بار از عشق نوشت اما صداقت از نوشته اش حس مي شد و من بعد از خوندنش يک هفته گيج مي زدم!!!
اينارو ننوشتم که بگم مثلاً خيلي فهميده و عاقل هستم و با بقيه وبلاگ نويسهاي عزيز فرق دارم!!! فقط خواستم بگم به نظر من وبلاگشهر هم عين بقيه شهرهاست, فقط جمعيتش کمتره! تو اين شهر هم عين همه شهر هاي ديگه همه جور آدمي پيدا مي شه! ساکنين اين شهر از معصومين نيستند!
همين!
باي باي!!!