Thursday, November 21, 2002

سلام!

اين چند روزه که نبودم هي مي خواستم تريپ نوشتنم رو عوض کنم و بيام قاطي آدم بزرگ ها! اما خوب اولش بايد خودمو عوض مي کردم!

اول گفتم بيام با کلاس شم! از اين آدم شيک ها که فقط کتاب سخت مي خونن, بعدش هم ور مي دارم و ا ز کتابه  Copy/Paste  مي کنم تو وبلاگم تا همه بفهمند چقدر شيک شدم. شنيده بودم  " جاي خالي سلوچ " کتاب شيکي است, رفتم سر کتاب خونه بابام, اول اونو ورداشتم يه خورده خوندم هيچي حاليم نشد, يه کتاب ديگه ورداشتم بازم انگار نه انگار! هر چي کتاب بود خوندم و گيج زدم, آخرش يه کتاب گير اوردم که کلي فهميدمش و مفاهيمش رو گرفتم, رو جلدش رو که نيگا کردم ديدم نوشته " ماجراهاي ملانصرالدين و خرش ".ديدم مثکه با کلاس بشو نيستم!

گفتم برم عاشق شم و از اين به بعد تريپ لاو بنويسم! لباس خوشگلامو پوشيدم , کله رو ژل ماليدم, يه ادکلن گرون هم زدم و راه افتادم تو خيابون عاشق شم! سه روز گشتم هيچ کي حاضر نشد عشقم بشه! فکر کنم بي عرضگي من بودش, وگرنه اين همه عاشق تو وبلاگ شهر که از مريخ  نيومدن. به نظرم رسيد شيوه ام غلطه! يک کيلو تيله خريدم , دورم چيندمشون و رفتم آيدا خوني!  حس مي کردم دارم لطيف مي شم. زودي رفتم بازار و سري کامل کتاباي " م.مودب پور" و " ر.اعتمادي " رو خريدم, هر چي اون ها رو بيشتر مي خوندم بيشتر عاشق مي شدم! يه روز کتابامو ورداشتم و رفتم تو دشت و صحرا, آسمون آبي بود, خاک بوي بارون مي داد! هوا شاعرانه, خيلي رفته بودم تو عشق, از پشت سرم صدا مي اومد,برگشتم ديدم چند تا بزغاله دارن رو کتاب هام جيش مي کنند! عشقم رو سيل برد!

گفتم برم سينما نويس شم, مو هامو بلند کردم, يه کلاه هنري رو کله و يه جليقه خاکي هم تنم کردم,يه خورده فکر کردم حالا چه جوري معروف شم! چند تا از دوستام رو گير اوردم و با هم مجله زديم! يه خورده که معروف شدم گفتن بيا تو "حيات خلوت " بنويس,گفتم گور باباي دوستام و رفتم اونجا! يه شب رفته بودم اپراي رستم و سهراب, يکي رو اونجا ديدم محل سگم بهش نذاشتم! از اون روز به بعد قلمم شيرين تر شد. اينترنت بازي که مي کردم يه سايت ديدم " گل واژه دات کام ", قسمت سينمايي نداشت, با صاحبش صحبت کردم و قرار شد اونجا سينمايي بنويسم! از اون روز يه سينمايي هم " ويژه گل واژه " مي نوشتم! کلي خوب شده بود ها! يه روز رفتم حموم شامپو ضد شوره به زلفام زدم, فرداش همه موهام ريخت, ديگه نتونستم سينمايي بنويسم!

گفتم برم غمگين شم! تريپ افسرده, يه نوار فرهاد خريدم, يه کارتن سيگار, يه واکمن خوشگل, صبح تا شب رو تختم دراز مي کشيدم, واکمن عزيزم تو گوشم بود, سيگار مي کشيدم و به دنيا فحش مي دادم! دود سيگار رو حلقه مي کردم و مي رفتم تو هپروت,حس مي کردم هيش کي منو درک نمي کنه و همش بايد رنج بکشم! سر ماه که شد ديدم هر چي پول داشتم دادم واسه سيگار و نون ندارم بخورم! ديگه نشد افسرده بشيم!

هر چي زور زدم ديدم مثکه نمي شه از مقام خرمگسي ارتقا پيدا کنم! گفتم همين خرمگس رو بچسبم يه هو به مقام خرخاکي بودن سقوط نکنم!

همين!

باي باي!!!