سلام!
فکر کنم همه دنيا مي دونند که ديروز پريروز کلي آدم وبلاگ نويس دور هم جمع شده بودند! خوبيش اين بود که کلي آدم ديدم و اونا هم منو ديدن ولي فکر کنم 50 تا ويزيتورم پريد! بديش هم اين بود که من اصلاً جاي شولوغ دوست ندارم! آدم نمي رسه با همه خوش و بش کنه! و خوب بعدش کلي غصه مي خوره چرا کمتر با فلان ماه پري حرف زده!!!
خوب ترين قسمت قرار 2 ساعت قبل از شروعش بود:)! و عجيب ترين فسمتش وقتي که گل کاغذي رو ديدم! تو عمرم هيچ وبلاگ نويسي نبوده که اينقدر با تصوري که من ازش داشتم فرق داشته باشه!! از من به آقايون نصيحت که هي برين گل کاغذي بخونين!
قرار که تموم شدش من و احسان و احسان و نويد رفتيم ولنجک! توووووووووووووووپ بود, کلي کلي حال دادش, از دست نويد مرديم از خنده! تازه نويد مي گفت در افسرده ترين حالت زندگيش به سر مي بره! اگه سرحال بود که فکر کنم جدي جدي مي مرديم! ودر پايان شب با فري کثافت به پايان رسيد! ( فکر بد نکنين ها! ).
همين!
باي باي!!!