Monday, April 15, 2002

سلام

بالاخره اونی که ازش می ترسیدم سرم اومد! مثکه نمیشه جلو تقدیر واستاد... خرمگسی که واسه خودش و دل خودش می خواست چیز بنویسه حالا لو رفته! نمی دونم چرا نمی خواستم کسی بدونه من وبلاگ دارم و بیاد وبلاگم رو بخونه, شاید از قضاوت آدما میترسم, از اینی که بفهمن هیچی نیستم, از اینکه بفهمن واسه دل خودم هم جز هزلیات چیزی نمی نویسم, شاید با خودمم رودرواسی دارم!! از خودم هم میترسم و حتی واسه خودم خالی هم می بندم!!

بگذریم :) اینم یه قسمت از زندگیم است و باید باهاش ساخت! دیروز ظهر وقتی احسان رو تو دانشگاه دیدم و گفتش که علی لینک وبلاگ منو داده سرم سوت کشید! قشنگ ترسیدم و برای اینکه معلوم نشه عین خلا فقط می خندیدم! و حالا امروز تو وبلاگ عمومی  اسم وبلاگ من بود!!! دیگه اینو که دیدم کاملاً بریدم! می خواستم بیام وبلاگم رو پاک کنم!کاسه کوزه رو جمع کنم و برم جهنم دره ای که دیگه حتی احسان هم منو نشناسه... اما یه چیزی پیش اومد که این کار رو نکردم :) خام شدم و تصمیم گرفتم این مسخره خونه رو ادامه بدم! می دونین چی شد! دیدم 33 نفر وبلاگمو خوندن!! و حتی 2-3 نفری لطف کرده بودند وخزعبلات من رو جالب دونسته بودند!!! به همین سادگی,لذت و شیرینی شناخته شدن و مورد توجه قرار گرفتن خرم کرد :)... خرمگس رو فروختم به همه اون چیزایی که فکر می کردم بهشون اعتقاد دارم, اما فهمیدم که فقط ادعام می شد, چیزی جز یک پسر عامی که با یک به به و چه چه خودشو فراموش می کنه نیستم! جداً ذوق کردم وقتی آمار بازدید کننده ها رو دیدم و بعدش کلی به حماقت خودم خندیدم, به مسخره بازیام و کلاسی که می زاشتم که می خوام نا شناس بمونم خندیدم! به علی خندیدم که منو به این روز انداخت و البته به چیزایی که قبلاً نوشتم هم کلی خندیدم,چون از نظرخودم حداقل واسه خندیدن که خوب بود

احتمالاً باز هم میام ایجا و اراجیف می گم... به قول سنجد برمیگردم (هه هه هه... خودم یخ کردم با این تیکه مسخرم ولی من خانوم نگار استخر رو دوست داشتم ) ء

همین

یا حق