Thursday, April 18, 2002

سلام!

دیروز تو آشپزخونه واستاده بودم و سیب می خوردم که یک هو چشمم افتاد به کوچه و جاتون خالی یک پر و پاچه سفید و مامانی رو دیدم... کلی کف کردم که در مملکت اسلامی چه جوری یه دختر با شلوار کوتاه اومده وسط خیابون. بدبختی اینجا بود که یارو سرشو کرده بود توماشینش و نمی تونستم اصلاً بالا تنه اش رو ببینم تا بفهمم جنس غریب است یا آشنا! خلاصه ما مشغول دید زدن بودیم که مادر گرامی سر رسید و گفت باز چی دیدی که چسبیدی به شیشه, جواب ندادم و مشغول فیض بصر بودم که یارو سرشو از ماشین آورد بیرون و آی ما کنف شدیم, جنس, کامبیز پسر همسایمون بود که گویا پاهاشون رو اپیلاسیون کرده بودند,بچه چند روز پیش ابروهاش رو برداشته بود و امروز هم که اپیلاسیون وفردا هم لاید موهاش رو بلند میکنه دیگه. خلاصه از یه دختر  فقط یه  چی زیاد داره که می گن اونم عمل می کنند و می ندازند دور! پس آقا کامبیز اگه احیاناً اینجا رو می خوری غصه نخور عزیزم, همه چی حل است ؛)

همین!