Tuesday, September 03, 2002

سلام!

اينو از وبلاگ غزل دزديم, خيلي وقت پيش ها نوشته بودش ولي خوب الان به درد حال من مي خوردش! نوشتمش.

اولين سلام را که کرديم،
دو ماهي در کف بود
دومي اش را که کرديم،
فکر کرد خاطر خواهش هستيم!
سومي اش را که کرديم،
باور کرد که راستي راستي عشقش در سرمان است!!
منتظر چهارمي اش بود
که زل زل توي چشمهايش نگاه کرديم....
شرط بسته بود که ما سلام مي کنيم
پنجمي اش را که نکرديم هيچ، اصلاْ محلش نگذاشتيم.
وقتي حسابي حالش گرفته شد،
توي دلمان خنديديم و زير لب گفتيم:
بي ظرفيت!!!
«قو قولي قوقو»

البته منظور از قوقولي قوقو آخر رو من نفهميدم! کسي فهميد بگه!

همين!

باي باي!!!

همين!

باي باي!!!