Thursday, March 13, 2003

اينو از وبلاگ شاهين دزديم! خيلي خيلي خداااا بود...

"....يه روز همه ء‌ وسايلم رو ريختم رو آرزوهام و همه رو چپوندم تو دو تا چمدون و رفتم فرودگاه. هواپيماش خيلي بزرگ بود، ولي بازم آرزوهاي من توش جا نشد. بهم گفتن اضافه بار دارم. هر چي التماس کردم فايده نداشت. همه آرزوهام رو در آوردم و دادم مامان اينا برگردونن بذارن زير تختم. فقط آخريش جاشد، ولي اونم يه جايي تو اين اثاث کشي ها و اين در و اون در زدنها و درس و کار و بدبختي گم و گور شد. حالا اگه وقت کردم مي خوام برم يکي ديگه از آرزو هام رو بيارم...اگه وقت کردم حتما مي رم...حيف که وقت ندارم...ولي يه روزي ميرم..."

بخونينش, همشو... خوشگل بود, اما اونايي که خارجه زندگي مي کنند و جنبه ندارن و دچار غم غربت مي شن توصيه مي کنم نخونن!