Tuesday, March 18, 2003

سلام!

نبودم چند روز, ببخشيد.

از بچگي درکه رو دوست داشتم زياد! تا چند سال پيش هر پنج شنبه با اين احسان ( اون موقع معروف نبود!!! ) مي رفتم درکه, پايه ثابت ما دو تا بوديم ولي خوب بعضي اوقات بچه مچه هم با خودمون مي برديم!!  باحاليش اين بود که هر صبح پنچ شنبه بابام مي پرسيد امير کجا مي ري!! مي گفتم کوه با احسان! مي گفت دوتايي؟! منم مي گفتم آره و پدر جان هم مي گفتن خر خودتي! ما هم جوون بوديم! مگه کوه بي ماه پري کسي مي ره!! ( پدر جان اين درک رو نداشتن که احسان از هر ماه پري جيگر تر است!!! ). عين اسب از اين کوه مي رفتيم بالا تا پلنگ چال, يه سوک سوک مي کرديم و ميومديم پايين!!!! خيلي هم مي خواستيم خلاف بازي در بياريم مخ چهار تا پيرمرد رو مي زديم! - انصافاً من تو اين مورد يه تبحر خاصي دارم- اما نمي دونم چرا ماه پري ها گوش چشمي به ما نداشتن... اولين باري که رفتبم کوه قرار گذاشتيم با يکي يه دونه ماه پري برگرديم, نشد! بار دوم گفتيم نفري دو تا ماه پري بلند مي کنيم!! که جبران هفته پيش هم بشه, بازم  نشد!! خلاصه هر هفته جيره ما بدبخت ها زياد تر مي شد تا جايي که آخرين باري که رفتيم درکه حدود 780 تا ماه پري طلب داشتيم ! ايشالا يه روز واسه تصفيه حساب مي ريم!!

امروز هم رفته بودم درکه, خداااااا بود, عين اسب بارون  ميومد و شرپ شرپ آب از همه جون ما مي ريخت, رفتيم کافه عمران و اونجا شومينه داشت. روزنامه جام جم! انداختيم زيرمون و خوشگل جلو شومينه نشستيم, کلي دختر پسر باحال هم اومده بودن ! به اونا هم جام جم داديم و همه با هم دور شومينه رو زمين نشستيم! جا همتون خالي بودش زياد! بچه هاي يه دبيرستان دخترونه هم اومده بودند و کلي بهمون تيکه انداختن!!! برگشتن هم مثکه آسمون دلش واسه ما سوخته بود و بارون نم نم شده بود و باحال! خلاصه خيلي خيلي خوب بود, کوه خوب بود]هوا خوب بود, آدماش خوب بودن و بودن با يک دوست عزيز خوب بود...

همين!

باي باي!!!